سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
شهر حدیث

دیباچه

منّت خداى را عزّوجلّ که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نفسى[1] که فرو مى‏رود، ممدّ حیات است و چون برمى‏آید، مفرّح ذات؛ پس در هر نفسى دو نعمت موجود است و بر هر نعمتى شکرى واجب.
از دست و زبان که برآید
 کز عهدة شکرش به درآید
اِعملوا آلَ داودَ شکراً و قلیلٌ مِن عِبادىَ الشَّکور
بنده همان بِهْ که ز تقصیر خویش
 عذر به درگاه خداى آورد
ورنه سزاوار خداوندی‌اش
 کس نتواند که به جاى آورد
باران رحمت بى‏حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بى‏دریغش همه جا کشیده. پردة ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفة روزى به خطاى منکر نبُرد.
اى کریمى که از خزانة غیب
 گبر و ترسا وظیفه‌خور دارى،
دوستان را کجا کنى محروم
 تو که با دشمن این نظر دارى!
فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدى[2] بگسترد و دایة ابر بهارى را فرموده تا بنات نبات در مهد زمین بپرورد. درختان را به خلعت نوروزی قباى سبزِ ورق در برگرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع،[3] کلاهِ شکوفه بر سر نهاده. عصارة نالى به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایى به تربیتش، نخل باسق گشته.[4]

ابرو باد و مه و خورشید و فلک در کارند
 تا تو نانى به کف آرى و به غفلت نخورى
 همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار
 شرط اِنصاف نباشد که تو فرمان نبرى
 در خبر است از سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمّة دور زمان، محمّد مصطفى، صَلّى اللَّهُ عَلَیه و سَلّم.
شفیعٌ مطاعٌ نبىٌ کریم
 قسیمٌ جسیمٌ نسیمٌ [5]وسیم
چه غم دیوار امت را که دارد[6] چون تو پشتیبان[7]
 چه‌باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان
 بَلَغَ العلى بِکمالِهِ کشفَ الدُّجى بِجَمالِه
 حَسنتْ‌جَمیعُ خِصالِهِ صلّوا علیهِ وَ آلِهِ
 
هر گاه که یکى از بندگان گنهکار پریشان روزگار، دست اِنابت به امید اجابت به درگاه حق جلّ و علا بردارد، ایزد تعالى در وى نظر نکند. بازش بخواند، باز[8] اعراض کند. بازش به تضرّع و زارى بخواند، حقْ سبحانه و تعالى فرماید: یا ملائِکَتِى قَد استَحْیَیْتُ مِن عبدى و لیسَ لهُ غیرى فَقْد غَفَرت لَهُ، دعوتش را اجابت کردم و حاجتش برآوردم که از بسیارى دعا و زارى بنده همى شرم دارم.
کرم بین و لطف خداوندگار
 گنه بنده کرده است و او شرمسار
عاکفان کعبة جلالش به تقصیر عبادت معترف که، ما عبدناکَ حقّ عبادتِک و واصفان حلیة جمالش به تحیّر منسوب که، ما عَرفَنْاک حقّ معرفتِک.
گر کسی وصف او ز من پرسد
 بی دل از بی‌نشان چه گوید باز
عاشقان کشتگان معشوقند
 برنیاید ز کشتگان آواز

یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده بود ودر بحر مکاشفت مستغرق شده. حالی‌که از این معامله[9] باز آمد، یکی از دوستان[10] گفت: از این بُستان که بودی، ما را چه تحفه کرامت کردی؟ گفت: به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم، دامنی پُر کنم هدیه اصحاب را، چون برسیدم، بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
 کآن سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدّعیان در طلبش بی‌خبرانند
 کآن را که خبر شد،‌ خبری باز نیامد
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم
 وز هر چه گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید
 ما هم‌چنان در اوّلِ وصف تو مانده‌ایم

ذکر جمیل سعدی که در افواه عوام افتاده است و صیت سخنش که در بسیط زمین رفته و قصب‌الجیب[11] حدیثش که هم‌چون شکر می‌خورند و رقعة منشآتش که چون کاغذ زر می‌برند، بر کمال فضل و بلاغت او حمل نتوان کرد، بلکه خداوند جهان و قطب دایرة زمان و قایم مقام سلیمان و ناصر اهل ایمان، اتابک اعظم، مظفّرالدّنیا و الدّین، ابوبکر بن سعد بن زنگی، ظلُّ الله تعالی فی ارضه ـ ربّ ارَضَ عنه و أرضِه به عین ـ ‌عنایت نظر کرده است و تحسین بلیغ فرموده و ارادت صادق نموده، لاجرم کافّة انام از خواص و عوام به محبت او گراییده‌اند که؛ اَلناسُ علی دینِ ملوکِهم.
زان گه که تو را بر من مسکین نظر است
 آثارم از آفتاب مشهورتر است
گر خود همه عیب‌ها بدین بنده در است
 هر عیب که سلطان بپسندد هنر
گِلی خوشبوی در حمای روزی
 رسید از دست محبوبی[12] به دستم
بدو گفتم که: مُشکی یا عبیری
 که از بوی دلاویر تو مستم؟
بگفتا: من گِلی ناچیز بودم
 ولیکن مدّتی با گُل نشستم
کمال همنشین در من اثر کرد
 وگرنه من همان خاکم که هستم
الّلهمَ مَتِّع المسلمینَ بطولِ حیاتهِ و ضاعف جمیلَ حسناتِه و ارفَعْ درجة أودَائه و وُلاتِه و دمِّر علی اعدائه و شُناتِه[13] بما تُلِیَ فی القرآن مِن آیاتِهِ اللّهُم آمِن اللّهُم آمِن بَلدَه و احفَظ وَلَده
             لَقد سَعدَِ الدُنیا بهِ دامَ سعْدُه                وَ ایّـدَه الـمولـی بِـاَلویـة النَّصرِ
           کذلـکَ یـنشألـینة[14] هو عِرقُها             و حُسنُ نباتِ الارضِ من کرمِ البذرِ

ایزد تعالی و تقدّس، خطّة پاک شیراز را به هیبت حاکمان عادل و همّت عالِمان عامل تا زمان قیامت در امان سلامت نگه‌دارد.
اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست
 تا بر سرش بود چو تویى سایة خدا
امروز کس نشان ندهد در بسیط خاک
 مانند آستان درت مأمن رضا
بر توست پاس خاطر بیچارگان و شکر
 بر ما و بر خداى جهان آفرین جزا
یا رب ز باد فتنه نگه‌دار خاک پارس
 چندان که خاک را بود و باد را بقا
یک شب[15] تأمّل ایام گذشته مى‏کردم و بر عمر تلف کرده تأسّف مى‏خوردم و سنگ سراچة دل به الماس آبِ دیده مى‏سفتم و این بیت‌ها مناسب حال خود مى‏گفتم:
هر دم از عمر مى‏رود نفسى
 چون نگه مى‏کنم[16] نماند بسى
اى که پنجاه رفت و در خوابى
 مگر این پنج روز دریابى
خجل آن کس که رفت و کار نساخت
 کوس رحلت زدند و بار نساخت
خواب نوشینِ بامدادِ رحیل
 باز دارد پیاده را ز سبیل
هر که آمد عمارتى نو ساخت
 رفت و منزل به دیگرى پرداخت
و آن دگر پخت هم‌چنین هوسى
 و این عمارت به سر نبرد کسى
یار ناپایدار دوست مدار
 دوستى را نشاید این غدّار
نیک و بد چون همى بباید مُرد
 خنک آن کس که گوى نیکى بُرد
برگ عیشى به گور خویش فرست
 کس نیارد ز پس، ز پیش فرست
عمر برف است و آفتاب تموز
 اندکى مانْد و خواجه غرّه هنوز
اى تهیدست رفته در بازار
 ترسمت پُر نیاورى دستار
هر که مزروع خود بخورد به خوید
 وقت خرمنش خوشه باید چید
بعد از تأمّل این معنى مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن صُحبت فراهم چینم و دفتر از گفته‌‏هاى پریشان بشویم و مِنْ بعد پریشان نگویم.
زبان بریده به کنجى نشسته صمٌّ بُکْم
 بِهْ از کسى که نباشد زبانش اندر حکم
تا یکى از دوستان که در کجاوه انیس من بود[17] و در حجره جلیس، به رسم قدیم از در درآمد. چندان که نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترد، جوابش نگفتم و سر از زانوى تعبد برنگرفتم. رنجیده نگه کرد و گفت:
کنونت که امکان گفتار هست
 بگو اى برادر به لطف و خوشى
که فردا چو پیک اجل در رسید
 به حکم ضرورت زبان درکشى
کسى[18] از متعلّقان منش بر حسب واقعه مطّلع گردانید که فلان عزم کرده است و نیّت جزم که بقیّت عمر مُعتکف نشیند و خاموشى گزیند. تو نیز اگر توانى سَر خویش گیر و راه مجانبت پیش. گفتا: به عزّت عظیم و صحبت قدیم که دم بر نیارم و قدم برندارم، مگر آن‌گه که سخن گفته شود به عادت[19] مألوف و طریق معروف[20] که آزردن دوستان جهل است و کفّارت یمین سهل و خلاف راه صواب است و نقض[21] راى اولوالالباب؛ ذوالفقار على در نیام و زبان سعدى در کام.

زبان در دهان اى خردمند[22] چیست
 کلید دَرِ گنج صاحب هنر
چو در بسته باشد چه داند کسى
 که جوهر فروش است یا پیلور
اگرچه‌پیش خردمندخامشى‌ادب است
 به‌وقت‌مصلحت‌آن بِهْ که‌درسخن کوشى
دو‌چیزطیرة عقل است؛ دم فروبستن
 به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشى
فى‏الجمله زبان از مکالمة او درکشیدن، قوّت نداشتم و روى از محاورة او گردانیدن، مروّت ندانستم که یار موافق بود و ارادت صادق.

چون جنگ آورى با کسى برستیز
 که از وى گزیرت بود یا گریز

به حکم ضرورت سخن گفتم[23] و تفرّج‌کنان بیرون رفتیم، در فصل ربیع که صولت بَرد آرمیده بود و ایام دولت وَرد رسیده.

پیراهن برگ بر درختان
 چون جامة عید نیکبختان
اوّل اردیبهشت ماه جلالى
 بلبل گوینده بر منابر قضبان
بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلى
 همچو عرق بر عذار شاهد غضبان

شب را به بوستان با یکى از دوستان اتفّاق مبیت افتاد. موضعى خوش و خرّم و درختان در هم، گفتى که خردة مینا بر خاکش ریخته و عِقد ثریّا از تارکش آویخته.

روضةٌ ماءٌ نهرِها سَلسال
 دوحةٌ سَجعُ طیرِها موزون
آن پُر از لاله‌هاى رنگارنگ
 و این پُر از میوه‏هاى گوناگون
باد در سایة درختانش
 گسترانیده فرش بوقلمون

بامدادان که خاطر بازآمدن بر رأى نشستن[24] غالب آمد، دیدمش، دامنى گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده و رغبت[25] شهر کرده. گفتم: گل بستان را چنان که دانى بقایى و عهد گلستان را وفایى نباشد و حکما گفته‏اند: هر چه نپاید، دلبستگى را نشاید. گفتا: طریق چیست؟ گفتم: براى نزهت ناظران و فُسحت حاضران[26] کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان[27] عیش ربیعش را به طیش خریف مبدل نکند.

به چه کار آیدت ز گل طبقى
 از گلستان من ببر ورقى
گل همین پنج روز و شش[28] باشد
 و این گلستان همیشه خوش باشد

حالى که من این[29] بگفتم، دامن گل بریخت و در دامنم آویخت که الکریمُ اذا وعدَ وفا. فصلى در[30] همان روز اتّفاق بیاض افتاد در حسن معاشرت و آداب محاورت، در لباسى که متکلّمان را به کار آید و مترسّلان را بلاغت بیفزاید. فى‏الجمله هنوز از گل بُستان بقیّتى موجود بود که کتاب گلستان تمام شد و تمام آن‌گه شود به حقیقت که پسندیده آید در بارگاه شاه جهان پناه، سایة کردگار و پرتو لطف پروردگار، ذخر زمان و کهف امان، المؤیدُ من السماءِ، المنصورُ على الاعداء، عضدُالدولةِ القاهرة سراجُ الملةِ الباهرةِ، جمالُ الانام، مفخُر الاسلام، سعدبن الاتابکِ الاعظم، شاهنشاه المعظّم، مولى ملوکِ العرب و العجم، سلطان البر و البحر، وارث ملک سلیمان، مظفرالدین ابى‌بکربن سعدبن زنگى، ادام اللَّهُ اقبالَهما و ضاعَفَ جلالَهُما و جَعَل الى کلِّ خیرٍ مآلهما و به کرشمه لطف خداوندى مطالعه فرماید.

گر التفات خداوندی‌اش بیاراید
 نگارخانة چینى و نقش ارتنگى‌ست
امید هست که روى ملال درنکشد
 ازاین‌سخن‌که‌گلستان‌نه جاى دلتنگى‌ست
على‏الخصوص‌که‌دیباچة همایونش
 به نام سعد ابوبکر سعدبن زنگى‌ست

دیگر عروس فکر من از بى‏جمالى سر بر نیارد و دیدة یأس از پشت پاى خجالت برندارد و در زمرة صاحبدلان متجلّى نشود، مگر آن‌گه که[31] متحلّى گردد به زیور قبول امیرکبیر، عالم عادل، مؤیّد مظفّر منصور، ظهیر سریر سلطنت و مشیر تدبیر مملکت، کهف الفقرا، ملاذ الغربا، مربى الفضلا، محبُّ الاتقیا، افتخار آلِ فارس، یمینُ الملک، مَلک الخواص،[32] فخرُالدولةِو الدین، غیاث الاسلام و المسلمین، عمدة الملوک و السلاطین، ابوبکربن ابى نصر اطال اللَّهُ عمره و اجلّ قدرَه و شَرَح صدرَه و ضاعَف أجرَه که ممدوح اکابر آفاق است و مجموع مکارم اخلاق.

هر که در سایة عنایت اوست
 گنهش طاعت است و دشمن دوست[33]

به هر یک از سایر بندگانِ[34] حواشى، خدمتى متعیّن[35] است که اگر در اداى برخى از آن تهاون و تکاسل روا دارند، در معرض خطاب آیند و در محل عتاب، مگر بر این طایفة درویشان که شکر نعمت بزرگان واجب است و ذکر جمیل و دعاى خیر و اداء چنین[36] خدمتى در غیبت اولى‏تر است که در حضور که آن به تصنّع نزدیک است و این از تکلّف دور.[37]

پشت دو تاى فلک راست شد از خرّمى
 تا چو تو فرزند زاد، مادر ایام را
حکمت محض است اگر لطف جهان آفرین
 خاص کند بنده‏اى مصلحت عام را
دولت جاوید یافت هر که نکونام زیست
 کز عقبش ذکر خیر، زنده کند نام را
وصف‌تو را گر کنند، ور نکنند[38] اهل فضل
 حاجت مشاطه نیست روى دلارام را

تقصیر و تقاعدى که در مواظبت خدمت بارگاه خداوندى مى‏رود، بنا بر آن است که طایفه‏اى از حکمای هندوستان[39] در فضایل بزرجمهر سخن مى‏گفتند، به آخر جز این عیبش ندانستند که در سخن گفتن بطىً است؛[40] یعنى درنگ بسیار مى‏کند و مستمع را بسى منتظر باید بودن تا تقریر سخنى کند. بزرجمهر بشنید و گفت: اندیشه کردن که چه گویم، بِهْ از پشیمانى خوردن که چرا گفتم.

سخندان پرورده پیر کهن
 بیندیشد آن‌گه بگوید سخن
مزن تا توانى[41] به گفتار دم
 نکو گوى گر[42] دیر گویى چه غم
بیندیش و آن‌گه برآور نفس
 وزآن پیش بس کن که گویند بس
به نطق آدمى بهتر است از دواب
 دواب از تو بِهْ، گر نگویى صواب

فکیف در نظر اعیان حضرت خداوندى ـ عزّ نصره ـ که مجمع اهل دل است و مرکز علماى متبحر، اگر در سیاقت سخن دلیرى کنم، شوخى کرده باشم و بضاعت مُزْجاة به حضرت عزیز آورده و شَبَه در[43] جوهریان جوى نیارد[44] و چراغ پیش آفتاب پرتوى ندارد و منارة بلند بر دامن کوه الوند پست نماید.

هر که گردن به دعوى افرازد
 خویشتن را به گردن اندازد[45]
سعدى افتاده‏اى است آزاده
 کس نیاید به جنگ افتاده
اول اندیشه وآنگهى گفتار
 پاى بست آمده است و پس دیوار

نخل‌بندى دانم، ولى نه در بستان و شاهدى فروشم، ولیکن[46] نه در کنعان. لقمان را گفتند: حکمت از که آموختى؟ گفت: از نابینایان[47] که تا جاى نبینند، پاى ننهند. قَدّمِ الخروجَ قبلَ الوُلُوج. مردی‌ایت بیازماى وآن‌گه زن کن.
گرچه شاطر بود خروس به جنگ
 چه زند پیش بازِ رویین چنگ
گربه شیر است در گرفتن موش
 لیک، موش است در مصاف پلنگ
اما به اعتماد سعت اخلاق بزرگان که چشم از عوایب زیردستان بپوشند و در افشاى جرایم کهتران نکوشند، کلمه‏اى چند به طریق اختصار از نوادر و امثال و شعر و حکایات و سِیَر ملوک ماضى ـ رَحِمَهُم الله ـ در این کتاب درج کردیم و برخى از عمر[48] گرانمایه بر او خرج.[49] موجب تصنیف کتاب این بود و بالله التوفیق.
بماند سال‏ها این نظم و ترتیب
 ز ما هر ذرّه خاک افتاده جایى
غرض نقشى‌ست کز ما باز ماند
 که هستى را نمى‏بینم بقایى
مگر صاحبدلى روزى به رحمت[50]
 کند در کار درویشان دعایى
امعان نظر در ترتیب کتاب و تهذیب ابواب ایجاز سخن مصلحت دید تا بر این روضة غنا و حدیقة علیا چون بهشت، هشت باب اتفّاق افتاد، از آن مختصر آمد تا به ملال نینجامد.[51]

باب اول: در سیرت پادشاهان
باب دوم: در اخلاق درویشان
باب سوم: در فضیلت قناعت
باب چهارم: در فواید خاموشى
باب پنجم: در عشق و جوانى
باب ششم: در ضعف و پیرى
باب هفتم: در تأثیر تربیت
باب هشتم: در آداب صحبت

 در این مدت که ما را وقت خوش بود
 ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود
مراد ما نصیحت بود و گفتیم
حوالت با خدا کردیم و رفتیم

 




تاریخ : پنج شنبه 92/11/3 | 7:49 عصر | نویسنده : حسین اخوان | نظر


  • زمستانه
  • ایرانی فون
  • قالب وبلاگ
  • نانو تک
  • کد قفل کردن راست کلیک
    فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
    دریافت این کد آهنگ